روزمرگی ها
روزهایمان به شتاب می گذرد و تقریبا سه هفته ای میشود که آراد خان وارد مهد کودک شده و خدا رو سپاس به محیط عادت کرده و تنها مشکلمان این است که صبح ها با گریه وارد مهد میشود و من ا زاسترس و عذاب وجدان تا ساعت 2 به خود میپیچم. از ساعت 2 بگویم که وقتی به دنبالش میرویم تا عزیمت کنیم به سوی منزل آراد خان از همه چیز راضی ست و دوست دارد زمان بیشتری را در مهد سپری نماید.
و اما در این چند مدتی که نبودیم پایان یکی از هفته ها سری به منزل پسرعموی اینجانب در کرج زدیم و بازدید ی از آنها نمودیم و در میان آرادی حسابی و تا دلتان بخواهد با علی اصغر بازی نمود و اینقدر که وقتی سوار ماشین شدیم خوابش برد. با علی اصغر لحظه ای در جنگ بود و لحظه ای هم در صلح کامل ولی چیزی که خیلی واضح و روشن بود این بود که اصلا با هم نمیسازند و هیچ کدوم در برابر اون یکی کوتاه نمیومد. هفته ای که گذشت هم با همسرجان و آرادی راهی نمایشگاه کتاب شدیم تا تعدادی کتاب و بازی فکری برای پسر جان بخریم. از ترافیک آنجا که هر چه بگویم کم است و تقریبا یک ساعت و نیمی را در ترافیک گذراندیم و بعد از گشتن دنبال جای پارک و با کلی جنگولک بازی جای پارکی پیدا نمودیم و کلی از مسیر را پیاده طی کردیم و سوار اتوبوسی شدیم و ........ اما بالاخره به مقصد رسیدیم و در همان بدو ورود جو پسرمان را گرفته بود و هر کاری میکردیم یخش آب نمیشد و فقط و فقط چسبیده بود به پدر جانش و میگفت بابا منو بغل کن. بعد از دیدن تئاتری که در آنجا اجرا میشد و بعد هم مسابقه ای در قسمت دیگر و جایزه گرفتن آرادی و که بیشتر به کار من میومد و بعد هم رفتن و خرید کردن و انتخاب کردن کتاب توسط آرادی و اصرار بر اینکه مامان برای من کتاب سفیدبرفی بخر و بعد هم شنل قرمزی و .... و در یکی از غرفه ها با دیدن عکس پاندا روی کتاب گفت: من کتاب پاندا میخوام و نکته ی جالبی که توجه منو به خودش جلب کرد این بود که کتابها رو باز میکرد و شروع میکرد برای خوش قصه تعریف میکرد و میخوند و من و همسری قیافه هامون دیدن داشت. خلاصه مطلب که با هر سختی و مشقتی که بود از نمایشگاه بیرون آمدیم و ساعتای حدودا شش بود که ناهار رو میل کردیم و تقریبا یک ساعت بعد خونه بودیم و آرادی دوشی گرفت و شب ساعت نه و نیم خوابید.



تماشای تئاتر

این وسطا هم چند روزی هم به پارک محل رفتیم و گل پسرمان دوچرخه سواری نمودند و دلی سیر از عزا درآوردند هر چند که اصولا رد مسیر بازگشت خسته میشه و اعلام مینماید که منو هل بدید من خسته شدم نمیتونم رکاب بزنم.
و اما اندر مکالمات منو و آرادی در مسیر بازگشت به خونه:
مامان من از این همه ماشین خسته شدم نمیشه از اینجا بریم خونه و وقتی من بهش میگم مامان اینجا سعادت آباده خونهی ما اینجا نیست آرادی در خانه به همسر جان اعلام میکنه : بابا برای ما یه خونه توی سدات آباد بگیر آخه ما خسته میشیم هی ماشین هی ماشین(منظورش ترافیکه)
یه روز دیگه وقتی از توی ماشین موندن خسته میشه میگه : به بابا بگم برای ما کاغذ بگیره (منظورش بلیطه) که ما با هواپیما بریم دیگه مامانم خسته نشه.
مامان شما وقتی رانندگی میکنی دستات درد نمیگیره آخه من دوست ندارم دستات خسته بشه.
مامان میشه واسه ی من یه خواهر بیاری. بعدش کمی فکر میکنه و میگه نه برادر بیار . ولی دکتر نریا آخه من دوست ندارم تو آمپول بزنی . مامان شب نری بیمارستان بمونی آخه من تنها میمونم من نمیخوام تنهایی بخوابم (الهی قربونت برم که اینقدر توی ذهنت شلوغه عشقم)
جشن های مهد به مناسبت ماه شعبان
قربون اون دستات برم که اونجوری بالای سرت گرفتی دردت به جونم







روزمرگی ها
